تبلیغات
دنا کوچ
(: خ :)

مطلب رمز دار : Ddddd

دوشنبه 19 مرداد 1394 01:37 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چارلی چاپلین(بهترین لحظات زندگی از دید او) عاشقشم

دوشنبه 19 مرداد 1394 01:08 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

بهترین لحظات زندگی

 (از نگاه چارلی چاپلین)

  

 ****************************

To fall in love

 عاشق شدن

 

To laugh until it hurts your stomach

 آنقدر بخندی که دلت درد بگیره .

 

To find mails by the thousands when you return from a vacation

 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی

 هزار تا نامه داری .


To go for a vacation to some pretty place

 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری .

 

To listen to your favorite song in the radio

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی .

 

To go to bed and to listen while it rains outside

 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی .

 


To leave the Shower and find that

 the towel is warm!

 از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 

To clear your last exam .

 آخرین امتحانت رو پاس کنی .

 


To receive a call from someone, you don’t see a

 lot, but you want to .

 کسی رو که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت

 می خواد ببینیش بهت تلفن کنه .

 

To find money in a pant that you haven’t used

 since last year .

 توی جیب شلواری که از سال گذشته ازش استفاده

 نمی کردی پول پیدا کنی .


To laugh at yourself looking at mirror, making

 faces !!!

 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و

 بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours .

 نیمه شب تلفن داشته باشی که ساعتها هم

 طول بکشه .

 


To laugh without a reason .

 بدون دلیل بخندی .

 

To accidentally hear somebody say something good

 about you .

 بطور تصادفی بشنوی که یه نفر داره

 از ت تعریف می کنه .

 


To wake up and realize it is still possible to sleep

 for a couple of hours !

 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه

 هم می تونی بخوابی !

 


To hear a song that makes you remember a special

 person .

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت

 می یاره .

 


To be part of a team .

 عضو یک تیم باشی .

 


To watch the sunset from the hill top .

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی .

 

To make new friends .

 دوستهای جدید پیدا کنی .

 


To feel butterflies!

 In the stomach every time

 that you see that person !

 وقتی “اونو” میبینی دلت هری

 بریزه پایین !


To pass time with

 your best friends .

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی .

 


To see people that you like, feeling happy .

 کسانی رو که دوستشون داری خوشحال ببینی .

 

 

See an old friend again and to feel that the things

 have not changed .

 یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و

 ببینی که فرقی نکرده .

 


To take an evening walk along the beach .

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی .

o have somebody tell you that he/she loves you .

 یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره .


To laugh …….laugh. . ………and laugh …….

 remembering stupid

 things done with stupid friends .

 یادت بیاد که دوستهای احمقت چه کارهای

 احمقانه ای کردن و بخندی

 و بخندی و

 …….. باز هم بخندی .

 

These are the best moments of life

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند …

 

Let us learn to cherish them .

 قدرشون روبدونیم .

 

 Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed

 ” زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کنی

 بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد”




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1394 01:12 ب.ظ

!خ!

پنجشنبه 18 تیر 1394 06:56 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

باد و باران من را شکست نمی دهد چون خ آفتاب وجوده من است.

غرش های گهگاه زمین خانه ام را تَرَک نمی دهد چون خانه ی من خ است.

آبشار ها هوایم را تازه و خنده هایم را رسا تر کرده اند چون دستان خ امین لحظه هایم است.

 

حالا می گویی؛

گیاهان سبز را با خون گرم و سرخت آبیاری می کنم؟؟

تو می خواهی؛

 ارطفاعات را برایم چالشی بزرگ کنی؟ نمی توانی، ناتوان هستی

---- قدرتمند تر از آن است،

بازی ساز باگ های بازی را خوب میشناسد.

من با---- همواره خواهم بود و قدرتمند ام و تو

با خشمت،

    تمام حسادت،

         و تنفرت

 چکار می خواهی کنی؟

من از آدم هایی مثل تو زیاد دیده ام

شما ها باعث می شوید انسان ها را بهتر بشناسم و در برج پیروزی ام از قینمت ها شاد باشم.

حقیقت این است؛

آدم شو، هرچند که رفتارت نشان می دهد خواسته ام بزرگ تر از دهان گشادت است.

کوچ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 تیر 1394 07:13 ب.ظ

بال های سفید و سیاه

پنجشنبه 18 تیر 1394 06:53 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

من یک پرنده ام. شاید ناخن های سرخ و سیاهم تو را به یاد شیاطین بندازد و شاید چشمانت آن ها اقوا گر بخواند.

پروازم بر فراز ابر ها با دو بال سفید و سیاه تو را به یاد ابری می اندازد که سایه اش خشونت آفتاب را کمرنگ کرده است. شاید دلت بخواهد تو هم مثل من با افکارت پرواز کنی اما از ارتفاع می ترسی یا نکند شاید آن تناب و چنگک گره خورده به چوب تنش را برای به دام انداختنم آماده کردی؟ نکند همانی هستی که سال ها پیش خال های پوستینم را تمسخر کردی یا که شاید همانی باشی که از عیب هایت که خود را آزار می داد سر به زیر آوردی آن هم با بار گناهانی که شانه هایت را به زمین می چشسباند؟

صدای بال هایم تو را می ترساند آنگاه که پاهایت با ترس زمین را لمس می کرد.

اما من برایت از قصه هایم گفتم، رویا ی طلایی زندگی ام را با تو درمیان گذاشتم، اما تو به جای دیدن اسای جادویی موسی ای که می توانستی داشته باشی تا با این هدیه ی خدا دریا ها را بشکافی و عالم را به شگفتی اندازی آن را زمین گذاشته و با نفرتی که تمام وجودت را گرفته بود قلبم را شکافتی.

اشکالی دیگر ندارد چون کوه ها را رد کردم، سخره ها را پیمودم و به پروازم ادامه داده و می دهم. نور زیبنده ی آفتاب از وجود طلایی رنگش تمام زندگی ام و سخره ها و کوه ها را به درخشندگی طلای مذاب وجودش درآورد.

اگر آن هیولای سیاه را برای تکیه گاهت انتخاب نکرده بودی و وجودت را جلا می دادی خسته می شدی اما شکست نمی خوردی. اما رفیق!

حالا وجودت، چشمانت، تمام خوبی هایت را به رنگی به سیاهی موهای موج دارت که ارزشمند بود، بخشیدی. برو و ادامه بده قلاب دار شکست خورده. من از تو خاطره ای بیش ندارم، این خورده نان هایی را هم که بخشیدی با زهر کودکانه ات خمیر و بی ارزش نکن.

گناهانت را زمین بگذاز تا دوباره نگاهت آرام تر شود.

 

کوچ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 تیر 1394 07:28 ب.ظ

جغد

شنبه 6 تیر 1394 09:55 ق.ظ

نویسنده : دنا کوچ

یک جغد



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 تیر 1394 06:00 ب.ظ

نورون ها

شنبه 6 تیر 1394 09:53 ق.ظ

نویسنده : دنا کوچ

می خواهم بنویسم اما هر بار که دکمه های کیبرد به زیر انگشتانم می آیند نمی دانم از کدامین درد ها بگویم. از کدام یک از خوشی هایم داستانی مهیج بسازم. هرکدام دنیایی برای خود دارند اما آنهایی را که من می خواهم به تصویر بکشم یا خود هنوز به دست نیاورده ام و یا هنوز زبانم در توصیفشان آنها را به کلمه در نمی آورد.

هر چقدر فکر کنم باز هم گیجتر و درمانده تر می شوم. انگار که چاه عمیقی را برای کشف پایین و پایین تر بروم.

نورون های سرم بار ها و بارها موسیقی Hallelujah  را به یکدیگر ارسال کرده اند اما انگار کدئین صدای خواننده هنوز بر بدنم موثر است. آهنگ هر نوازش دستم بر روی بدنم را، مرا به یاد نوازشی می اندازد که خواننده بر دستانم می کشد.

چشمانتان را بشویید. میترسم فکر های نابه جایی به فکرتان آید که بعد ها مقصرش را هنرمند بدانید.

همه نه اما اکثرا همین اشتباه را می کنند، وقتی چشمهایشان پر از اشک شد و کتاب گرگ و میش را به کنار گذاشتند می گویند نویسنده باعث کثیفی افکارم شد اما نمی گویند که خودشان بودند که در فکر کردن به واژه ها عمیق تر شدند. کتاب را هم که خودشان خریده اند اما باز زبانشان از لوله ی گوارشیشان بلند تر است.

در آخر؛ Hallelujah (که به معنای سپاسگزاری از خداوند است.)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 تیر 1394 10:00 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4