(: خ :)

هنر رقص

شنبه 30 خرداد 1394 07:02 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 خرداد 1394 07:06 ب.ظ

جان کریستوفر پیکاسو؟!

جمعه 29 خرداد 1394 11:26 ق.ظ

نویسنده : دنا کوچ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قوی بودن

جمعه 29 خرداد 1394 11:23 ق.ظ

نویسنده : دنا کوچ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نگارش یکباره ای تخیل!

پنجشنبه 28 خرداد 1394 09:00 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ
    

کیسه ی لاک رو باز کردم و گفتم هر رنگی بیرون بیاد همون رو میزنم. دستم رو چرخوندم و بلاخره، لاکم انتخاب شد. 

اول فکر کردم آبیه نفتیه اما نور ثابت کرد که مشکیه و این بود که فکر کردم عجب رنگی، کمی وحشیه. رنگ جالبیه به نظر بعضیا، DIDn`t؟

....................

نظرم راجب رقص باله ای که امروز داشتم اینه 

روحیه رو  جلا میده! باور کنید. خانوم های سیاه و سپید پوشی که با هم میرقصند و  پاهاشون رو به هم راه بقیه مکشند، راست می کند و بعد جلو میان.

 اگر از تخیل استفاده کنی دیگه نمی بینی کی داره کنارت میرقصه. از کاری که انجام میدی لذت کامل میبری.  میتونی مثل یک کبوتر که از گرفتن عکس رنگی محرومه پرواز کنی. بر روی ابرهایی که از خجالت رخ آفتاب سرخ شدند و جایی که پرنده ها از دو خط  مورب بر روی بوم نقاشیت، به ماهیی های زیبا بر زیر پاهات تبدیل می شن. 

آه.

اگر بر روی ابر ها نشسته باشی...

آفتاب پایین تر از کوه ها غروب میکنه و صحنه ی خاموش شدن شهر و روشناییش با دست بشر دیده میشه که دیوانه وار زیباست. دلت می خواد بپری پایین اما به دلیل قانون جاذبه اگر فیزیکدان باشی به این نتیجه میرسی که بعد از افتادن از قایق ابریت ممکنه مثل یه گوجه فرنگی بترکی. برای همین این ایده برای خیال پردازی ممکنه زیاد مناسب نباشه چون منجرب به افزایش جمعیت جهنم میشه.

الکی گفتم... شما با خیال پردازی حتی از مرگ هم در دنیای رویا می گریزید. کسی مانعتون نمیشه.

بین خودمون بمونه، شما حتی می تونید فرمانروای یک سرزمین ثروتمند باشید.

دردسر های این کار زیاده.

پپیشنهادش نمیکنم.

،،،،،،،،



از ذهنتون میتونید برای خلق اکثر چیزهایی که می شناسید  استفاده کنید.

هانس کریستین اندرسن یک قهرمان بود.

برای این همیشه  این حرف رو میزنم که اون با حرکت دادن قلموی خلاقیت ذهنش رو بوم داستان ها ی رنگی باعث میشد که علاوه بر نمایش دادن کار خودش دیگران هم در حرکت دادن قلم مو های سحرآمیزشون کمک کنه.

من این کار رو ارزنده می دونم. 

چون یک هدیه به بشریته.

زیبا ببینید، و زیبایی ها رو با قدرشناسی پیدا کرده و لذتش رو ببرید.

زندگیتون پر از طراوت!

bye



پ.ن:ممکنه غلط املایی داشته باشه ولی بخاطر وقت مرور نمیکنمش. به خوبی خودتون درست ببینید.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 خرداد 1394 09:48 ب.ظ

سسس :) هرچند که همینطوری روی هوا نوشتمش

چهارشنبه 27 خرداد 1394 05:30 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ


هیچ. فقط خواستم بگویم هر آنچه را که می خواهی بشنوی چشمانم می گویند.
حتی نگاهت مرا به یاد خودم می اندازد.
دوستت د..ا...ررر[تو کاملش کن. ]



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 تیر 1394 07:26 ب.ظ

ماه و ستاره ها

چهارشنبه 27 خرداد 1394 04:57 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

نسیم گرمی صورتم را نوازشش داد، آن را دستان گرم خدا خواندم.

صبحش زود از خواب بیدار شدم، گفتم می توانم بوی عطر پدرم را این برا از روی صورت استشمام کنم نه از اتاقش که هوا بوی او را گرفته است.

چای کمی سر بود به جای سرزنش مادر گفتم، ممنون دیگر لازم نیست منتظر آب شدن یخ های داخل لیوان بمانم.

کفش هایم را به امید دقایقی بهتر و بهتر به پا کردم.  حالا مادرم مرا به آغوش می کشید و خندش می گفت که چقد دوستت دارم و برایت آرزوی زیبایی ها را دارم. همین را که لبخندش به چشمانم نجوا کرد پاسخ دادم، دوستت دارم. او هم سرش را تکان داد، چون قبلا جوابش را شنیده بودم.

وقتی پایم را به بیرون گذاشتم نمی دانم چه شد، برادرم از داغی چای گفت. از سرو صدای مادر نالان بود، نمی فهمم مگر املت برای او نیست؟ انگار برادرم از اینکه پدر با او موافق نیست هم خوشنود نبود، انگار او همه چیز را بر علیه رضایت و خوشنودی از زندگی خود می دانست.

آن موقع است که به ما می گویند الکی خوش، لطفا یکی بیدارشان کند و بگوید شمایید که از دو ساعت روزتان، ده جور ایراد پیدا می کنید. اگر مثل ما آرد لحظه هایتان را الک کنید نان هایی با ریگ های نپخته پیدا نمیکنید.

روزتان خوش.

همه می فهمند اما اگر نتوانند عوضش کنند از آن سیاهی شب،  ستاره ها و ماه را برای لذت انتخواب می کنند.    





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 خرداد 1394 11:47 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات