تبلیغات
دنا کوچ - ماه و ستاره ها
(: خ :)

ماه و ستاره ها

چهارشنبه 27 خرداد 1394 03:57 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

نسیم گرمی صورتم را نوازشش داد، آن را دستان گرم خدا خواندم.

صبحش زود از خواب بیدار شدم، گفتم می توانم بوی عطر پدرم را این برا از روی صورت استشمام کنم نه از اتاقش که هوا بوی او را گرفته است.

چای کمی سر بود به جای سرزنش مادر گفتم، ممنون دیگر لازم نیست منتظر آب شدن یخ های داخل لیوان بمانم.

کفش هایم را به امید دقایقی بهتر و بهتر به پا کردم.  حالا مادرم مرا به آغوش می کشید و خندش می گفت که چقد دوستت دارم و برایت آرزوی زیبایی ها را دارم. همین را که لبخندش به چشمانم نجوا کرد پاسخ دادم، دوستت دارم. او هم سرش را تکان داد، چون قبلا جوابش را شنیده بودم.

وقتی پایم را به بیرون گذاشتم نمی دانم چه شد، برادرم از داغی چای گفت. از سرو صدای مادر نالان بود، نمی فهمم مگر املت برای او نیست؟ انگار برادرم از اینکه پدر با او موافق نیست هم خوشنود نبود، انگار او همه چیز را بر علیه رضایت و خوشنودی از زندگی خود می دانست.

آن موقع است که به ما می گویند الکی خوش، لطفا یکی بیدارشان کند و بگوید شمایید که از دو ساعت روزتان، ده جور ایراد پیدا می کنید. اگر مثل ما آرد لحظه هایتان را الک کنید نان هایی با ریگ های نپخته پیدا نمیکنید.

روزتان خوش.

همه می فهمند اما اگر نتوانند عوضش کنند از آن سیاهی شب،  ستاره ها و ماه را برای لذت انتخواب می کنند.    





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 خرداد 1394 10:47 ب.ظ