تبلیغات
دنا کوچ - بال های سفید و سیاه
(: خ :)

بال های سفید و سیاه

پنجشنبه 18 تیر 1394 05:53 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

من یک پرنده ام. شاید ناخن های سرخ و سیاهم تو را به یاد شیاطین بندازد و شاید چشمانت آن ها اقوا گر بخواند.

پروازم بر فراز ابر ها با دو بال سفید و سیاه تو را به یاد ابری می اندازد که سایه اش خشونت آفتاب را کمرنگ کرده است. شاید دلت بخواهد تو هم مثل من با افکارت پرواز کنی اما از ارتفاع می ترسی یا نکند شاید آن تناب و چنگک گره خورده به چوب تنش را برای به دام انداختنم آماده کردی؟ نکند همانی هستی که سال ها پیش خال های پوستینم را تمسخر کردی یا که شاید همانی باشی که از عیب هایت که خود را آزار می داد سر به زیر آوردی آن هم با بار گناهانی که شانه هایت را به زمین می چشسباند؟

صدای بال هایم تو را می ترساند آنگاه که پاهایت با ترس زمین را لمس می کرد.

اما من برایت از قصه هایم گفتم، رویا ی طلایی زندگی ام را با تو درمیان گذاشتم، اما تو به جای دیدن اسای جادویی موسی ای که می توانستی داشته باشی تا با این هدیه ی خدا دریا ها را بشکافی و عالم را به شگفتی اندازی آن را زمین گذاشته و با نفرتی که تمام وجودت را گرفته بود قلبم را شکافتی.

اشکالی دیگر ندارد چون کوه ها را رد کردم، سخره ها را پیمودم و به پروازم ادامه داده و می دهم. نور زیبنده ی آفتاب از وجود طلایی رنگش تمام زندگی ام و سخره ها و کوه ها را به درخشندگی طلای مذاب وجودش درآورد.

اگر آن هیولای سیاه را برای تکیه گاهت انتخاب نکرده بودی و وجودت را جلا می دادی خسته می شدی اما شکست نمی خوردی. اما رفیق!

حالا وجودت، چشمانت، تمام خوبی هایت را به رنگی به سیاهی موهای موج دارت که ارزشمند بود، بخشیدی. برو و ادامه بده قلاب دار شکست خورده. من از تو خاطره ای بیش ندارم، این خورده نان هایی را هم که بخشیدی با زهر کودکانه ات خمیر و بی ارزش نکن.

گناهانت را زمین بگذاز تا دوباره نگاهت آرام تر شود.

 

کوچ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 تیر 1394 06:28 ب.ظ