(: خ :)

!خ!

پنجشنبه 18 تیر 1394 06:56 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

باد و باران من را شکست نمی دهد چون خ آفتاب وجوده من است.

غرش های گهگاه زمین خانه ام را تَرَک نمی دهد چون خانه ی من خ است.

آبشار ها هوایم را تازه و خنده هایم را رسا تر کرده اند چون دستان خ امین لحظه هایم است.

 

حالا می گویی؛

گیاهان سبز را با خون گرم و سرخت آبیاری می کنم؟؟

تو می خواهی؛

 ارطفاعات را برایم چالشی بزرگ کنی؟ نمی توانی، ناتوان هستی

---- قدرتمند تر از آن است،

بازی ساز باگ های بازی را خوب میشناسد.

من با---- همواره خواهم بود و قدرتمند ام و تو

با خشمت،

    تمام حسادت،

         و تنفرت

 چکار می خواهی کنی؟

من از آدم هایی مثل تو زیاد دیده ام

شما ها باعث می شوید انسان ها را بهتر بشناسم و در برج پیروزی ام از قینمت ها شاد باشم.

حقیقت این است؛

آدم شو، هرچند که رفتارت نشان می دهد خواسته ام بزرگ تر از دهان گشادت است.

کوچ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 تیر 1394 07:13 ب.ظ

بال های سفید و سیاه

پنجشنبه 18 تیر 1394 06:53 ب.ظ

نویسنده : دنا کوچ

من یک پرنده ام. شاید ناخن های سرخ و سیاهم تو را به یاد شیاطین بندازد و شاید چشمانت آن ها اقوا گر بخواند.

پروازم بر فراز ابر ها با دو بال سفید و سیاه تو را به یاد ابری می اندازد که سایه اش خشونت آفتاب را کمرنگ کرده است. شاید دلت بخواهد تو هم مثل من با افکارت پرواز کنی اما از ارتفاع می ترسی یا نکند شاید آن تناب و چنگک گره خورده به چوب تنش را برای به دام انداختنم آماده کردی؟ نکند همانی هستی که سال ها پیش خال های پوستینم را تمسخر کردی یا که شاید همانی باشی که از عیب هایت که خود را آزار می داد سر به زیر آوردی آن هم با بار گناهانی که شانه هایت را به زمین می چشسباند؟

صدای بال هایم تو را می ترساند آنگاه که پاهایت با ترس زمین را لمس می کرد.

اما من برایت از قصه هایم گفتم، رویا ی طلایی زندگی ام را با تو درمیان گذاشتم، اما تو به جای دیدن اسای جادویی موسی ای که می توانستی داشته باشی تا با این هدیه ی خدا دریا ها را بشکافی و عالم را به شگفتی اندازی آن را زمین گذاشته و با نفرتی که تمام وجودت را گرفته بود قلبم را شکافتی.

اشکالی دیگر ندارد چون کوه ها را رد کردم، سخره ها را پیمودم و به پروازم ادامه داده و می دهم. نور زیبنده ی آفتاب از وجود طلایی رنگش تمام زندگی ام و سخره ها و کوه ها را به درخشندگی طلای مذاب وجودش درآورد.

اگر آن هیولای سیاه را برای تکیه گاهت انتخاب نکرده بودی و وجودت را جلا می دادی خسته می شدی اما شکست نمی خوردی. اما رفیق!

حالا وجودت، چشمانت، تمام خوبی هایت را به رنگی به سیاهی موهای موج دارت که ارزشمند بود، بخشیدی. برو و ادامه بده قلاب دار شکست خورده. من از تو خاطره ای بیش ندارم، این خورده نان هایی را هم که بخشیدی با زهر کودکانه ات خمیر و بی ارزش نکن.

گناهانت را زمین بگذاز تا دوباره نگاهت آرام تر شود.

 

کوچ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 تیر 1394 07:28 ب.ظ

جغد

شنبه 6 تیر 1394 09:55 ق.ظ

نویسنده : دنا کوچ

یک جغد



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 تیر 1394 06:00 ب.ظ

نورون ها

شنبه 6 تیر 1394 09:53 ق.ظ

نویسنده : دنا کوچ

می خواهم بنویسم اما هر بار که دکمه های کیبرد به زیر انگشتانم می آیند نمی دانم از کدامین درد ها بگویم. از کدام یک از خوشی هایم داستانی مهیج بسازم. هرکدام دنیایی برای خود دارند اما آنهایی را که من می خواهم به تصویر بکشم یا خود هنوز به دست نیاورده ام و یا هنوز زبانم در توصیفشان آنها را به کلمه در نمی آورد.

هر چقدر فکر کنم باز هم گیجتر و درمانده تر می شوم. انگار که چاه عمیقی را برای کشف پایین و پایین تر بروم.

نورون های سرم بار ها و بارها موسیقی Hallelujah  را به یکدیگر ارسال کرده اند اما انگار کدئین صدای خواننده هنوز بر بدنم موثر است. آهنگ هر نوازش دستم بر روی بدنم را، مرا به یاد نوازشی می اندازد که خواننده بر دستانم می کشد.

چشمانتان را بشویید. میترسم فکر های نابه جایی به فکرتان آید که بعد ها مقصرش را هنرمند بدانید.

همه نه اما اکثرا همین اشتباه را می کنند، وقتی چشمهایشان پر از اشک شد و کتاب گرگ و میش را به کنار گذاشتند می گویند نویسنده باعث کثیفی افکارم شد اما نمی گویند که خودشان بودند که در فکر کردن به واژه ها عمیق تر شدند. کتاب را هم که خودشان خریده اند اما باز زبانشان از لوله ی گوارشیشان بلند تر است.

در آخر؛ Hallelujah (که به معنای سپاسگزاری از خداوند است.)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 تیر 1394 10:00 ق.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات